جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی" هستم" . نگریستم? اما چیزی نبود.گفتم"نیستی". باز گفتی "هستم" بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه?نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت. من داغ شدم? گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم " هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم" گفتی " غلطی" و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
...
فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی" برخیز!"گفتم " نتوانم" بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم"این چیست"؟ گفتی :"اندوه!اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهاب عشق من سوخت. گفتی" حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی" چنین کنند با عاشقان."
کلمات کلیدی: